معراج

 

چه حریصانه می کاومت

 در کدامین فصل سراغم را خواهی گرفت

 .........  می خواهمت  .........

 

 

زمانه شادی کنان بازی می کند و من هنوزبراین اندیشه ام که چگونه بازی حقیرانه سرنوشت را دادخواهی کنم!

 

با فصلی کوتاه پشت حجاب دیوار دلتنگی ام باز آمده ام .. 

امواج سرگردانی را درویش حال می شکافم ..

تا سلامی دوباره گویم ..

نازنینا ! می نگری این آیه ها را ؟!

عرض حال می کنم ..

قدرت شانه هایت را صدای می کنم ..

تویی که با میله ی آهنی امید غلاف سردرگم باورم

راتاراندی وگره های زوالم را مورچه وار گشودی ..

بر آنم چیناب پریشانی را نقش برخیال کنم ..بر این حال که دل سودایم رسوا شود .. تا من تنها از جام خروشان وجودت ما شود 

اکنون به معماری نگاهت آزمندم ..

شب درهای خیالم را لگد مال مکن .. 

به من پای بندند .. 

 می توان دانه ی کام را بر کویر تن رنجور کاشت .. و میوه ی شیرین اختررا برداشت ..

آسمان نوید را گسترش می دهم و بر بال بلند خاطراتم حک میکنم ..

قدرت دست هایی را که روزگار یاس را بر دلم سیاه کرد ..

واینک به شوق برکت وجودت درآسمان ولایت قلبم به پرواز خواهم آمد 

با اوجی حقیر و موقت

اما برای اعتزال دمی غنیمت 

جان نگارا !

به طنین گامهایت دلخوشم ..

گرچه سرنوشت دل تنهایم غایت است ..

که بربام بلندچشمانم محتوم شده است ..

وحدانیت را دریغ مکن ..

 شاید به گناهی محکوم شده است !

 تو غمگین مباش اما ..

زمزمه های خسته ام را هم آگین باش تنها ..

 چرخه ی زندگی من این گونه است ..

چون بوسه ی ماهی بر لب ساحل به فراموشی آب ..

احوال بیمارگونه است ..

با تو ام دریا دل !

آجرهای صلح ضمایر را بنا کن ..

نهاد جاودانه ی عشق را عمارت کن ..

 چون انابه بر طاق آسمان ..

آرامِ جان !

 با دلم نازنین رفتار کن ..

"برای تو می نویسم ... باز خواهم آمد ..."

 

 

 

 

 

 


/ 119 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بی نام

سلام [گل]... انسان متفکر و هنرمند سرنوشتی جز تحمل مصائب و ایثار خود ندارد. (تولستوی) [گل]...

2khtare-mahtab

ایمان داشته باش که کمترین مهربانی ها از ضعیفترین حافظه ها پاک نمیشوند پس چگونه فراموش خواهی شد تو که پیشه ات مهربانی است . . .

عاشق یک لحظه نگاهت

دعایت می‌کنم، عاشق شوی روزی بفهمی زندگی، بی‌عشق نازیباست دعایت می‌کنم، با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی به لبخندی، تبسم را به لب‌های عزیزی، هدیه فرمایی بیابی، کهکشانی را درون آسمان تیره شب‌ها بخوانی نغمه‌ای با مهر دعایت می‌کنم، در آسمان سینه‌ات خورشید مهری، رخ بتاباند دعایت می‌کنم‌، روزی زلال قطره اشکی بیابد راه چشمت را سلامی از لبان بسته‌ات، جاری شود با مهر دعایت می‌کنم، یک شب تو راه خانه خود، گم کنی با دل بکوبی، کوبه مهمانسرای خالق خود را دعایت می‌کنم، روزی بفهمی با خدا تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری و هنگامی که ابری‌، آسمان را با زمین، پیوند خواهد داد مپوشانی تنت را، از نوازش‌های بارانی دعایت می‌کنم روزی بفهمی، گرچه دوری از خدا اما خدایت با تو نزدیک است دعایت می‌کنم، روزی دلت بی‌کینه باشد، بی‌حسد با عشق بدانی جای او در سینه‌های پاک ما پیداست شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا بخوانی خالق خود را اذان صبحگاهی، سینه‌ات را پر کند از نور ببوسی سجده‌گاه خالق خود را دعایت می‌کنم، روزی خودت را گم کنی پیدا شوی در او دو دست خالی‌ات را پر کنی از حاجت و با او بگویی: بی‌تو این معنای بودن، سخت بی‌معنا

نجفی

سلام دوستم خوبی؟ شاد باشی[گل]

رضا

میـدونی بن بست زنـدگی کـجـاست ؟ جــایــی کـه نـه حـــق خــواسـتن داری نـه تــوانــایـی فـــرامــوش کـــردن

محمد

وبلاگ قشنگی داری[گل] ممنون که سر زدی

abi

سلامی از ته دل که سرمست ز نوشته ء تو گردیده چه زیبا نوشته ای با قلب ادم بازی میکنه بعضی جاهاش ادمو با خودش میبره و همراه واژه ها به پرواز در میاره درود بر تو