جه خوش گفت حافظ ... درد سرد فراغ برتن گرم وصال را ...

 

 

در هر هوا که جز برق اندر طلب نباشد 

گر خرمنی بسوزد جندان عجب نباشد 

مرغی که با غم دل شد الفتی اش حاصل 

بر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد 

در کارخانه ی عشق از کفر ناگزیر است 

آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد 

در کیش جان فروشان فضل و شرف به رندی ست 

اینجا نسب نگنجد آنجا حسب نباشد 

در محفلی که خورشید اندر شمار ذره ست 

خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد 

می خور که عمر سرمد گر در جهان توان یافت 

جز باده ی بهشتی هیچش سبب نباشد 

حافظ وصال جانان با چون تو تنگدستی

روزی شود که با آن پیوند شب نباشد

 

/ 0 نظر / 7 بازدید