مُرد از حرف مَردم

به کمال نمی رسد ..

زیر آب فریاد میزند ..

غربت ..  پریشانی ..  دلتنگی  ...  درد  

به کمال نمی رسد ..

داد می زند .. صدایش به گوش نمی رسد .. انگاری خوابند ..

حنجره زخمی ست .. فریاد بی صدا ست ..

شعر میشود .. در لا به لای واژگان گم ..

خواندنش .. دل ها را آزار می دهد ..

نمی فهمند حسش را ..

بیگانه وار به او می خندند ..

نمی توانند خستگی را از تنش بتارانند ..

بی وقفه زمزمه میکند ..

غریبی غربتش را ..

چه کسی باور میکند ..

بیگانگی را ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 15 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرشاد

غریبی دیگر درد غربت تو را خواهد فهمید! آپم!

بزرگمهر

سلام ممنون که به من سرزدید.خیلی قشنگه با افتخار لینک شدید.یادتون باشه سربزنید و رفیق نیمه راه نشید[گل][گل]

نگاه

من به چشم‌های بی قرار تو قول می‌دهم: ریشه‌های ما به آب شاخه‌های ما به آفتاب می‌رسد ما دوباره سبز می‌شویم ... (قیصر امین پور) ممنونم از شعرهای زیبا و جالبت سمیرا جان. [گل]

کامران

بی گانگی رسالت ما بود!!!!!!!!!!!!!!!!!

رحیم

سلام وبلاگ تون بسیارجالب رومانتیک بود ممنون میشم به ما هم سر بزنی با تشکر[گل]

خودم 811 (محمد)...

گفت: دل به من نبند!!! من تو را دوست ندارم... خواهم رفت...!!! گفتم: دلم را مدت هاست بسته ام...و تو نیستی...!!!(م-خ)

تنها

هیچکس غربتش را نمی فهمد هیچکس ممنونم که به من سرزدی دوستم

افسون

به قول دوستم که با اواز و صدای خوش سر می داد" مردم بس که حرف خوردم"

رها

خوب می نویسی .............[گل] به قول بچه های فیس بوک یه عالمه لایک[گل][گل][گل]

سالارنیا

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید! یک نفر در آب دارد می سپارد جان. یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید. نیمایوشیج