*** ستاره چشم به راهم ***

 

 

ک س ی چ ه م ی د ا ن د 

 

پریشان حالی دست های این خاک ضعیف را

 

که از سنگینی بار انتظار در خود گره شده اند

 

بافه های درماندگی این روزها خانه ی زخم

 

نظاره گاهش شده اند 

 

تن خسته حالش

 

 چون بوریایی درآغوش جالیز

 

نگران عیارترین نسیم درلباس پائیزشده است 

 

از آتش دهقان باکی ندارد عزیز

 

ریشه ای شرحه است در خاک 

 

 بازمانده ترین به گمان شده است

 

_________________________________________________ 

 

  

هر ناگزیری به دور شدن از تو آینه ی اندوهی ست

 

با پرتو ی که همچون تاری ملعون بر دیدگانم خود نمایی

 

و بر گونه هایم تنیدنی ست

 

 

سر بر خاک می نهم و الماس می افشانم باشد که

 

دست هجران بر زمین خطی کشد

 

 

 

_____________________________________________

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

/ 135 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سید مجتبی محسن زاده

باز هم شعری زیبا....[گل][گل]

فانوس خیال

قصه انسان قصه 1 دل است و یک نردبان قصه بالا رفتن/ قصه هزارویک نشانی قصه پله پله تا خدا قصه جستجو... قصه از هرکجا تا او قصه انسان قصه پیله است و پروانه! قصه تنیدن و شکافتن... من اما/ هنوز اول قصه ام ایستاده روی اولین پله نشانی گم کرده با دوبال ناتمام و یک آسمان خدایا دست دلم را میگیری؟

شقایق

[نیشخند][نیشخند] واااااااااااااااااااااااااااااااااای سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام [ماچ][ماچ][ماچ] [گل] این هم به ازای عذر تقصیر از من شقایقی بپذیر شما هم با افتخااااااااااااااااااااااااااااری که بهت دادم[مغرور][نیشخند] لینک شدید خوشحال میشم مریم جان هم در لستم باشه و بیشتر بخندیم بوووووووووووس بووووووووووووووووس بووووووووووووووووس[زبان]فدااااااااااش اوووم سمیرا جان خوشحال میشم نظرتو راجع به هانیه بدونم بنظرت چکار باید کنه ؟؟؟؟ و ج.اب سوالای آخر پستمم بده[خنده]

فانوس خیال

دور شدی و وجب می کنم نبودنت را، که روی نقشه یک وجب و بودنت را که همینجا در خیالم ساکن است. هر چه دورتر می شوی نزدیک تری. ای همیشه مسافر تمام ترسم این است، که به کهکشانی دیگر سفر کنی

zizi

سلام ممنون از این که بهم سر زدید . متونتون فوق العاده ست . بازم ممنون

آنی

خرم آن مرغ که آزاد شود از قفسش نغمه خوان پر بگشاید به هوای هوسش بیدل آن بلبل افسرده که هنگام بهار شود آویخته بر شاخه ی گل ها قفسش مست آواره بسی شاد شود در شب سرد که بیفتد به سرراه و یگیرد عسسش کاروانی که بود بدرقه اش اشک وداع ناله خیزد ز دل من به صدای جرسش هرکسی لب بگشاید به هواداری خلق عطر گلهای بهاری بدمد از نفسش ناخدا در دل دریا نکند میل غدیر رهرو راه توکل چه نیازی به کسش هنر مرد به چشم همه مردم پیداست نیست روشنتر از این آینه در دسترسش (سهیلی)

maria

هیچ کس هیچ نمیداند و در تدبیر اخرین دری که بسته بود و رقصی که رها شد دستی هم

علی

سلام خسته نباشین خیلی مطالب قشنگ وپرمعنایی نوشته اید دستتون درد نکنه اگه براتون امکان داره مطالب خودتون رابرایم ارسال نمایید./.[گل][گل][گل][گل][ابرو]

غلامرضاكاكاوند

سلام ممنون از سر زدنتون.سپاسگذارم از حوصله اي كه به خرج دادي. كامنت بلند و زيبايت به دلم نشست. وبلاگ زيبا و دلنشينت كه مزين به ملودي "خوابهاي طلايي"ست،فوق العاده ست. [گل]

http://justforgod.persianblog.ir/

http://justforgod.persianblog.ir/