شهر خاموش من

 

بازوانم را برگردنت حلقه می زنم

بر شانه ی کلافه ی بی رمقت تکیه می زنم و

تو را به سوی خود می کشانم

تارهای گندمی تابدارم  

چشمان بی گناه آبدارم

سحرگاه

به خورشیدت سلام میدهند و

شبانگاه

به نغمه ی بلبلانت قول نماز میدهند !

پیرامونم ... 

 

جایی برای شور بختی واقعی

میان هیاهوی اَبَر ساختمان ها چند تایی باقی

پشت پنجره های سیاه مه گرفته

بر نقاب چهره های غبار گرفته  

زیر سایه ی خنکای درختان چنار

بر دوراهی تقویم خاکستری بیمار

در تقاطع خاطرات سبز گذشته

بعدها و بعد تر ها به ریز نوشته ..

دیگر کجای می ماند جایی ؟!

همان جا چمباتمه می زنم

به جوی رسوب گرفته ی افسرده

به خیل کلاغهای سیاه دل گرفته

به صف موش های بازیگوش ماتم گرفته

مهر نکوهش می زنم 

شهر خاموش من !

آوار زده ی دل سوخته ی من

دلت آگاه ست

شب فریاد رهایی ست

روزها در بند و روا نیست

در اوین تنهایی

سیاه چال بی پناهی

سربرتله ی فاضلاب ها

غبار آسمان و کاروان ها

نگاه بر نگاه آدمی

به مرگ خویش لای دیوارها بدمی

و اما ...

 

شب شهریت را دوست دارم

سکوتت آرام جانم

تو را با بی قراری هات کماکان دوست دارم

بگذار درآغوش بگیرم تو را

ستاره آویزت کنم بیارایم تو را

بر این حال که عزیزشهر

در وحشت این روزها

جان گیری و دمی آرام گیرم

نفس .. نفسی عمیق

" من و تو  " افتاده ایم در

قفس .. قفسی عمیق

و چه هزبرانه

 گسل صبرت خفته ست

در آغوش دژآگاهان

 دلبرانه

شهر خاموش من !

مبادا انقلاب برتری کنی

دلت را زیرکانه خانه تکانی کنی

پر و بال بلرزانی و رقص طاووسی کنی

هر چند آسمان آرزوهایم ابری ست

لیک ..

برای جان دادن هنوز هم وقت باقی ست


شهر ما روزی آباد بود

خانه ی شاه و قصر پریان بود

اکنون بیمار و دلش ویران است 

حرف در دل حرف اما بسیار است ..........


 

 

 

 

 

 

 

 


/ 159 نظر / 49 بازدید
نمایش نظرات قبلی
raha

دل ساده برگرد و در ازاي يک حبه کشک سياه شور گنجشک ها را از دور و بر شلتوک ها کيش کن که قند شهر دروغي بيش نبوده است حیسن پناهی [گل]

رهگذر

سلام! نه بزرگوار! بنده دیروز برای اولین بار وارد وبتان شدم و آثارتان را خواندم و برایتان نظر گذاشتم! از آشنایی با شما مسرورم ولی از خواندن نظراتتان و اظهار لطفتان هم تعجب کردم پس بنده را با یکی دیگر اشتباه گرفته اید بنده هرکجا به اسم رهگذر نظر بدهم حتما آدرس وب را هم درج میکنم! یاعلی مددی!

مهسا

سلام من با اسم وبلاگتون جذب شدم...به خاطر رمانی که با همین اسم خونده بودم و واقعا لذت برده بودم. وبلاگ زیبایی دارید. موفق باشید خوشحال میشم به منم سر بزنید[گل]

دلجو

درود بر شما ممنونم که بهم سر زدین.. آدرس جدیدم گذاشتم براتون... ============= رد شد شبیه‌ رهگذری‌ باد، از درخت آرام‌ سیبِ کوچکی‌ افتاد از درخت افتاد پیشِ پای‌ تو، با اشتیاق‌ گفت ای‌ روستای‌ شعر تو آباد از درخت، امسال‌ عشق‌ سهم‌ مرا داد از بهار آیا بهار سهم‌ ترا داد، از درخت؟ امشب‌ دلم‌ شبیه‌ همان‌ سیب‌ تازه‌ است سیبی‌ که‌ چید حضرت‌ فرهاد از درخت کی‌ می‌شود که‌ سیب‌ غریبِ نگاه‌ من با دستِ گرم‌ تو شود آزاد از درخت چشمان‌ مهربان‌ تو پرباد از بهار همواره‌ رهگذار تو پرباد از درخت امروز آمدی‌ که‌ خداحافظی‌ کنی آرام‌ سیب‌ کوچکی‌ افتاد از درخت ==================== [گل]

محمد(811)...

سلام چاکرم...مرسی ک اودی...شرمنده چند وقتی نبود...ایشالا میام حالا...[گل] یاعلی

ساحل سخن

[گل][گل] سلام ازوبلاگ زیبا وپربارشما لذت بردم- همیشه شادمان باشید[گل][گل]

عاشقانه های حوا

دیروز چک باطله است ... فردا چک موعد دار ... امروز تنها نقدینگی شماست... آن را عاقلانه هزینه کنید