از دردِ دل با تو تا درد و دل با خدا دل دردمند را دریاب ای خدا

 

   حکایت سوم ... 

 


  قصه ای شد بر دل افسانه ایی به یادگار

         

قصه ای ازغصه ای افسون و بر دل ماندگار

 

  

 گیر است دلم ... دل گیر است حال دلم

 

غم دریا دارد  

 

آبی آسمان ... چتری از رنگین کمان  

 

شانه ای ابریشمی ... سایه ای فیروزه ای

 

دل شکسته ی بهشت 

 

دل تنها را ... زرشک !

 

به جهنم سرنوشت ... هر چه نوشت

 

 کاشکی دل نبود

 

  قصه بود ... غصه نبود

 

غروب یک نگاه ... سوز دل را در پگاه

 

سهم سوختـۀ ضمیر

 

یک آرزو 

 

 شیرینم

 

کجاست فرهاد او ؟ 

 

صبحدم خیال ... حیرت قناری ها رابی خیال ... دیگه از

 

سنگه دلم 

 

داغ بوسه ی شوق بهار

 

شده کابوسی خفن ... بر دل این روزگار  

 

نه خماری ... نه نگاهی به نگار

 

پل های شکستۀ روزگار ... کوله بار غم و این انتظار

 

انگاری رازی بود و راضی نبود

 

آن چه بود ... داغ بود ... حسرت بود ... باور نبود

 

سهم دل جز این نبود  

 

بی خیال نشسته است ... به نگاهش نازها به نیازش

خسته است 

 

به صلاح خسروَش ... رقیبم با خودش

 

 اویی دارم من به سپید گویی ... خودی ندارد او به

 

نیک گویی

 

 افسوس  

 

حنایم به گزاف رنگی ندارد گویی

 

در طلوع دلتنگی 

 

 

به جواب 

 

 غروب خاطره را دل چه رنگی بر حذر دارد ؟

 

 سیاه را بر سفید باکی ندارد  

 

 به جرم رک گویی ... دلم رنگی ندارد !

 

  


 

 

 

/ 77 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماهرخ

سلاااااااااااااااااااااام.

پریسا

قربونت عزیزم تو به من خیلی لطف داری دوست جونم

مردی که تنهاراه میرود

ممنونم بخاطر حضورت به جرم رک گویی دیگردلم رنگی ندار ای دل...ای دل...ای دل...امان ازاین دل شعرت خیلی قشنگه عزیزم اینو یادت باشه که احوال انسان دحرال دگرگونیه انسان درحال شدنه وقتی به گذشته برمیگردی وقتی پشت سرتو نگاه میکنی چقدردرکشاکش احوال گوناگون اینسو وآنسو شدی چقدرقدم به قدم به خودت دست پیداکردی باخودت حرف زدی چقدردنیاهای گوناگون را کشف کردی دنیای خیال دنیای عقل دنیای عاطفه دنیای درون ودنیای بیرون چقدر بادیگران بودی وچقدر تنهاشدی اون لحظه که بادیگران بودی احساس تنهایی کردی اون لحظه که تنهابودی احساس کردی داری باخودت دوست میشی داری بایه انسانی درون خودت آشنامیشی ای دل که دنیاهای گوناگون هنوز رازهای کشف نشده ی فراوانی دارن انسان نمیدونه بایدچیکارکنه باید دنبال یه دوست بگرده؟ باید دنبال شناخت طبیعت باشه؟ باید خودشو بشناسه؟ بایددنیای ناشناخته ی ماورائ طبیعتو بشناسه؟ بایددردهایی که احاطه اش کردن بشناسه ودرمان کنه؟ باید به آرمانهاش فکرکنه ودرجهتش حرکت کنه؟ بایدبه مرگ فکرکنه؟ بایددنبال شادی باشه؟ دنبال آرامش باشه؟ دنبال لذت باشه؟ اینهارو هرکدومشو چطوری باید بدست بیاره؟ باید دنبال قدرت باشه؟یا خیلی حرفهای نگفته

کامران

با یک شاخه ریحان بازگشته ام زمزمه ام کن

'گیتی

سلام سمیرای عزیزم ببخش دیرآمدم یعنی چند بار آمدم ولی دستم به کامنت رفتن نمی رفت مطالب خوشگلتم خوندم حس میکنم یه جورایی بی حوصله م وکم آوردم بهرجهت هم خودت هم نوشته هاتو دوست دارم

ماهرخ

همین حوالی چشمانـــــــــــــــــت.

هم نفس

بــه بـــــودن هـــا ، دیـــر عـــادت کن... ! و بــه نبــودن هـا ، زود ...! آدم هــا ،نـبودن را بهـتر بلـدنـــد ....!

صورت زخمی۱

سلام عزیزم بیا در کمپین حمایت از تولید ملی عضو شو.... همه با هم برعلیه کالای چینی اینو عمومی کن