زنده یاد ...

 

 
شبانه 
 
 
مرا   تو
بی‌سببی   نیستی.

به‌راستی
 

صِلتِ کدام قصیده‌ای   ای غزل؟ ستاره‌بارانِ جوابِ کدام سلامی   به آفتاب

از دریچه‌یِ تاریک؟

 

کلام از نگاهِ تو شکل‌می‌بندد.
خوشا نظر بازیا که تو آغازمی‌کنی!

 

پسِ پشتِ مردمکان ات
 
فریادِ کدام زندانی‌ست   که آزادی را به لبانِ برآماسیده   گلِ سرخی پرتاب‌می‌کند؟ــ ورنه   این ستاره‌بازی حاشا   چیزی بدهکارِ آفتاب نیست.

 

نگاه از صدایِ تو ایمن‌می‌شود.
چه مومنانه نامِ مرا آوازمی‌کنی!

 

و دلت
کبوترِ آشتی‌ست،
درخون‌تپیده
به بامِ تلخ.

بااین‌همه
چه بالا
چه بلند
پروازمی‌کنی!

"احمد شاملو " 

/ 0 نظر / 42 بازدید