روایت دیروز

 

 

 

 

دزدان دریایی ساحل نشین در گستره ی

ماسه های کین .. کمین برده اند

تا رد پای شادمانی زرین ام را محو کنند

آن دم که پهنای اندیشه ام وسعت دریا را دریافت

از فراز آماس چرکیده ی دشمن

با هراسی کودکانه از هر آن بیم

غبار مه آلوده ی سپیده دم را بر پیشانی کوه زدودم  

رو به آسمان در ستایش ستاره ها جان را بازشناختم

و کشتی کبوتر فامِ آرزوهایم را

با دانه های کام بار زدم

بادبانش را با امنیتی گوارا بر افراشتم

و سر خوشانه بر آب رها کردم

بی سرنشین !

گرداگردش طوفانی بر پا شد

که تنها موج بود و بازی

و عروس دریایی که بر آب خلاف کرده 

به سویم می خرامید

 زورق زرین خورشیدی هم به دنبال آن هیجان می آفرید

هرگز نگاهی را چنان گرم نیافته بودم

که از پی آن می رسید و نفسی که شتابان رانده می شد

نمی دانم سراب بود یا که ..

ستاره های آسمانم هنوز هم می درخشیدند

ومرا به عروج می خواندند 

شایدهم پدیده ای بود

که در ورای آن زیبایی جاودان یقین و استقراء

دمی تجلی یافت !

 


 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 209 نظر / 104 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رویای خیس

سلام دوست من برای بعضـــی دردها نه میتوان گریــــــه کَـ ـرد ..// نه میتوان فریــــــآد زد و یا خندید .!// برای بعضــ ـی دردها فقـــط میتـــ ــوان نگــــاه کَــرد ..// در سکوتش بمانی و و بی صــ ـــدا شکســت ..// بدرود [بدرود]

آنی

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست و آنچه در جام شفق بینی بجز خوناب نیست زندگی خوشتر بود در پرده وهم خیال صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست شب ز آه آتشین بکدم نیاسایم چو شمع در میان آتش سوزنده جای خواب نیست مردم چشم فرومانده است در دریای اشک مور را پای رهایی از دل گرداب نیست خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است کوه گردون سای را اندیشه ز سبلاب نیست ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم ورنه این صحرا تهی از لاله سیراب نیست آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست گر ترا با ما تعلق نیست ما را شوق هست ور ترا بی ما صبوری هست ما را تاب نیست گفتی اندر خواب بینی بعد ازین روی مرا ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست جلوه صبح و شکرخند گل و آوای چنگ دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست جای آسایش چه می جویی رهی در ملک عشق موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیست رهی معیری

آنی

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم آنرو ستانم جام را آن مایه آرام را تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم روشنگری افلکیم چون آفتاب از پکیم خکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم

مرهم یه مرهم ساده

سلام وقت بخیر من باب حال و احوال پرسی و خوانش مطالب زیبایتان دوباره خدمت می رسم شاد و سالم و سلامت باشید

سامان

درود بر شما بزرگوار وسپاس از محبت بی شمارتان اگر کثرت نظرات دوستان عزیزی چون شما رای به ماندن دهد با افتخار در خدمت همگی خواهم ماند

کامران

دعوتید به یک نوشته و یک شبه ترانه ای متفاوت !!!!!

خاطره

بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد یا آن که گدایی محبت شده باشد خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است، بگذار که آیینه نفرت شده باشد . . .

ستاره

هی رفیق... بعضی وقتها... بعضی وقتها..دِلم می خواهد خودمان را بزنیم به علی چپِ کوچه ها و بعد٬یک هو ببینم که از خیابان اصلی سر در اورده یم یک ماشین دربست بگیریم و برویم ته دنیا با هم بنشینیم لبه پرتگاهش وهی پاهایمان را تکان بدهیم٬ تخمه بشکنیم و بلند بخندیم

سامان

درود بر شما بزرگوار بزرگوار خیلی ببخشید من به چی نظر بدم البته جسارتا[تعجب] چون پست یا مطلب جدیدی ندیده ام[گل]

پارسا

گذاشتن آهنگ قشنگ آقای هنرمند روی وبلاگتون نشانه طبع بلند و فروتنی شما و قدردانی از ارزش هنر و هنرمندی دیگران است . آفرین بر شما [گل]